صفحه ها
دسته
وبلاگ اصلی من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4838
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
 رمان الهه ناز (جلد اول) فصل اول  -- نوک تیز
 
 روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمهاتوقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بودآن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزشداشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شدو گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتکبشده بودیم؟ دخترک بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهی دیاری ناشناخته . معلوم نیستچه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم.

 

با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسونگاه میکنم که کنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمان بستهاش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را بهروی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش بهورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگارخوش و شیرین را میخورد که همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا!چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم کنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته.پروردگارا،تو که تا این حد قدرت داری که دو قلوی یکسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ماانسانها رو یکسان نکردی ؟ چرا کاری نکردی که ما باز هم با خوشبختی زندگی کنیم ؟ راستیچرا همه یکسان نیستن ؟ می دونم که نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دکتر و مهندس میشدن دیگه کی تاجر و معلم میشد و کی خیابونا رو تمیز میکرد ، کی نانوا میشد و کی قصاب،نه ، به کار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شکرت . خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینکهگیسو هم میخواد چشماش رو باز کنه و واقعیتها رو بپذیره

 

خوب خوابیدی گیسو؟

خوابم نبرد

حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فکر وخیالداریم که نگو

چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟

یه ساعت

خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفیکه ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت

زیاد هم نباید نا امید بود، توکل بر خدا گیتی

پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟

خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهایمادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم

دلم چقدر هواش رو کرده گیسو، مادر داشتن چهلذتی داره!

چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.

گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته

ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزینمونده بابا به مرز جنون برسه

خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین

تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی کار درستی کردیم؟

چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یهبیمار عصبی رو که به آرامش نیاز داره کجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس. انشاء ا... موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!

آه ! خدایا مهربونیت رو شکر

سرم را به صندلی تکیه می دهم و از پنجره بهبیرون نگاه میکنم ، همه چیز با سرعت از کنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان. در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همینسرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شکست ، خورشیدیبود و غروب کرد . آیا دوباره طلوع میکند ؟ طلوع هم که بکند، چه فایده ؟ عمر عزیزانیکه غروب کرد که دیگر طلوع نمی کند . داغ آنها که از بین نمی رود

 

بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟

رسیدیم ؟ چه زود!

تو که میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خروپفمیکردی؟

راست میگی! خروپف میکردم؟

نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی رویزمین هست؟

آره ، همزادم که تو باشی

اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون، کیفت یادت نره .

از راننده اتوبوس تشکر کردیم و پیاده شدیم،چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم

خانمها کجا تشریف میبرین؟

یه مسافرخونه مطمئن آقا

بفرمایین سوار شین

راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشتو بعد سوار شدیم .بیم اللهی گفت و زد دنده یک .

تازه واردین دخترهای خوبم؟

بله

از کجا میاین؟

شیراز

به به! پس سلام همشهری

شما هم شیرازی هستین؟

بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیهاخوشم نمیاد

من و گیسو به هم نگاه کردیم و خندیدم ، گیسوگفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه

شوخی کردم منظورم مادرزنهای شیرازیه

باز زدیم زیر خنده .

پس با مادر زنتون خوب نیستین

جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچیمیگم برعکسش درسته خانمم ازدستم کلافه شده

چرا آقا؟

اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوریچشم هم نمیخوریم

ولی ماکه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت

راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی امچون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی کردم ببخشین جسارت کردم

نه آقای محترم اقلا باعث شدین کمی خنده بهلبامون بشینه

برای تحصیل اومدین؟

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

 

نخیر، اومدیم کار پیدا کنیم و تهران زندگیکنیم

تهران آش دهن سوزی نیست .ما که اینجاییم میخوایمبرگردیم شیراز. حافظ خدابیامرز میگه:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهداراز زوالش

برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید کارپیدا کنیم

تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، که جای دخترمباشین ، زیبایین دوقلو هستین؟

بله

الله اکبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتونرو قالب کنین ها

بله بخاطر همین همیشه با مشکل مواجهیم فقطلباس تفاوت ما رو مشخص میکنه

دیپلمه این؟

من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.

به به ، پس تحصیل کرده این ، خدا شما رو بهپدر ومادرتون ببخشه

اسم آنها داغ دلم را تازه کرد با اینحال گفتم: ممنون آقا

چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟

پدرم مریضه .مادرم هم فوت کرده

متاسفم، خدا رحمتشون کنه بیماری پدر شما چیه؟

بیماری اعصاب

انشاءا.... شفا بگیرن

انشاءا... دعا کنین

پس پدر بیمارن که شما مجبورین دنبال کار بگردین

بله

ببخشید فضولی میکنم ها......

اختیار دارین

اینجا هیچکس رو ندارین ؟

نخیر، همه اقوام ما شیرازن

دوستی؟آشنایی ؟

پدر یکی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستنکه بکار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی

می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها ازسنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند کیفتم

گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟

سه تا دخترم؛ دوتا دختر و یه پسر

خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟

دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشتساله .

انشاءا... عروسی شون رو ببینین

میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بکنم

امر بفرمایین

کلبه درویشی ساده ای داریم که با صفاست مارواز خودتون بدونین و اونجا رو قابل

آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین امامزاحم نمیشیم

چه مزاحمتی ؟ تعارف نکنین که ناراحت میشم میریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .

نه والـله آقا، تعارف نمی کنیم خیلی ممنونمعلومه که خونواده تون هم دلچسب اند

بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهایمن هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده که باید ببرمتون خونه

من و گیسو به هم نگاه کردیم خب مسلم بود کهمی ترسیدیم .چطور می شد اطمینان کرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیداکردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا کردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنونمی شیم .

نکنه اطمینان نمی کنین؟

اختیار دارید، اما.........

من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هممیخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه

شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده میکنین .

بالاخره سکوت کردیم و رضایت دادیم بنظر نمیآمد آدم بدی باشد . برعکس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .

جلوی یک منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیادهشد ، کلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرماییدپایین؟

مزاحمت نباشه

این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانممهم اومد

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهرهملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشکی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفتخیلی زیباست ولی با نمک و جذاب بود

سلام خانم

سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایینداخل

والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتوناصرار کردن

ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو روخدا تعارف نکنین همشهری هستیم دیگه

آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرونآورد

ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم

امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید

وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آنحوض پر آبی دیده میشد با اینکه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود که آدمهایتمیزی هستند . دو دختر و یک پسر آقا کریم با ما سلام و احوالپرسی کردند و ما را بهداخل راهنمایی کردند از راهروی باریکی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم که با فرش قرمزو پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شکل مثلث انداخته شده بود کهاز تمیزی می درخشیدند یک لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میزساده ای بود و تلویزیون روی یک میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمعشده بود و یک ویترین چوبی قهوه ای سه گوش کنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بودو آدم احساس آرامش میکرد

خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین

ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم

من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟

من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو

چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثلسیبی که از وسط دو نیم شده!

لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرمهم آقا کریمه

یکی از دخترها وارد اتاق شد که خیلی زیبا وملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف کرد

این دختر بزرگم نسرینه

آقا کریم در حالیکه لبه آستینهایش را بالامیزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین

راحتیم

این هم دختر کوچکم نرگس، پسرم هم که کمی خجالتیهو رفته اون اتاق اسمش محمده!

ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین

لطف دارین

خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دخترخوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می کنن؟

داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میکنه .

بگو عزیزم بلکه بتونیم کمکی باشیم

ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیشمی رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت که معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشیمی فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشکلات ما از اونجا شروعشد که برادرم عاشق دختری شد که خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشونخوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چکاره است ، یعنیپشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره کردن بودن و زندگی میکردن .ولیچه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دخترانداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نکرد .برادرممقاومت میکرد ولی حرف پدرم هم یک کلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری براتمیگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه کار بجاهای باریک کشید . برادرم قهر کرد و رفت امابا میانجیگری اقوام آشتی کرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزهاز علی خواست تا تکلیفش رو معلوم کنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدرسرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت کرد که دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن.وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا کرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارشازدواج کرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینکه راحت شدن اما برادرم همون شب خودشرو حلق آویز کرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم...............

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

 اینجادیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا کریم سرشان را به ناراحتیپایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میله بارفیکس اتاقش خودش رو حلق آویزکرده بود صحنه دردناکی بود اورژانس رو خبر کردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود ازاون روز بود که بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر کم کم حواسش رو از دست دادو از حالت طبیعی خارج شد کارهای عجیب غریبی میکرد اونکه با مشروبات الکلی سرسختانهمخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش کلاه گذاشتن و با چک و چک بازیخونه مارو از چنگمون در آوردن هنوز سال علی نشده بود که مادرم، که چهل ونه سال بیشترنداشت سکته مغزی کرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدتپیدا کرد می بایست منزل رو تخلیه می کردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ایاجاره کردیم و اسباب کشی کردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میکردیم وقتی دیدیمپدر قادر به کار کردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ کدوم از اقوام ما رو کمک نکردناحتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از کار ما در بیارن وفضولی کنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بکنیم و به تهران بیاییم . پدرنیاز به مراقبت پزشکی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری کردیم اسباب اثاثیهزندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رواجاره کنیم بعد هم دنبال کار بگردیم انشاءا... جا که افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریمالبته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه که بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیممقدار کمی برامون می مونه که باید بیشترش رو به یکی از طلبکارهای پدر بدیم که خدا خیزشبده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه که باید حتما کاری پیداکنیم که اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو بهراه می شه کار هم نکردیم ، نکردیم.پدر رو که به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نورچون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.

خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتونبده

برای دیدن تمام صفحات و فصلهای این داستان اینجا کلیک کنید!

نظر یادتون نره... 


X